سيد محمد باقر برقعى

39

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

براى فرزند هشت‌ماهه‌ام « دانش » و پيشكش به تمامى كودكان جهان ، كه جمله معصومند و دوست داشتنى بحر طويل پسرى دارم از آن ناز پسرهاى زمانه ، كه بود شمع فروزان دل و روشنى و رونق خانه ، شده كاشانه‌ام از قهقهه‌اش غرق ترانه ، دل به وجد آورد آنگه كه گشايد ز پى خنده فريبنده و زيبنده دهان را . وه ! كه لبخند دلاويز و شكرريز و نمك‌بيز و فرح‌خيز و صفابخش و طرب‌آور و گل‌گستر و نازش بود از سلك غرايب ، نادر و طرفه عجايب ، كه نخست آينهء چشم پر از پرسش و پوينده و شوخش خنده‌اش را بنماياند و آنگاه كه دو نرگس شهلاش پر از خنده شد ، او غنچه صفت باز كند لعل دو لب را و زدايد ز دل‌وجان پدر زنگ غم و رنج زمان را . ديدنى حالت ژرفاى نگاهش ترجمان دل طفليست كه معصوم و منزّه ز رياكارى و مكّارى و افسون و دروغ و دغل و دزدى و طرّارى و نارو زدن و رندى و عيّارى و حرص و حسد و كينه و نيرنگ و فريب است ؛ و اين پاكى و پالايش جان و دل « دانش » ، نه عجيب است و نه مخصوص ، كه شامل بشود جملهء اطفال جهان را . كاش اين نيك سجايا و صفات ملكوتى ، وين پسنديده خصال متنزّه ز پليد - كه لباسيست برازنده و بايسته و شايستهء اندام شريف بشريّت - در نهاد و دل كودك مستقرّ ماند و با مفسده و دمدمهء جامعه تغيير نيابد ؛ تا بشر ، فارغ از آلودگى فكر و زبان و قلم و ايده و ذوق و هنر و عرض و شرف ، تكيه به شهبال همايونفر توفيق و سعادت زند و در ره آزادى و آزادگى و كشف كمالات و حقايق بنهد گام و زند چنگ به اعلا هدف غايى انسانيت و سير كند كون و مكان را .